حكيم زجاجى
392
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
رشيد ارچه آن مرد را بند كرد * به بندش دل خويش خرسند كرد دلش بود با برمكى بدگمان * نبودى دمى زاو به دل شادمان نهفته ز آيين او جست باز * چنين تا برآمد زمان دراز دگر آنكه چون يحيى نامدار * كز آل حسن بود آن كامكار 190 چو هارون بر او آن بهانه نهاد * بزرگى خود بر كرانه نهاد چو بشكست زنهار ، او را ببست * به جعفر سپردش يل دينپرست چو يك ماه بد پيش جعفر اسير * فرستاد پيغام يحيى « 1 » به مير كه اى كامران كشت خواهى مرا * نترسى ز خشم رسول خدا كه من پاك فرزند پيغمبرم * حقيقت ز زهرا و از حيدرم 195 تو دانى كه هارون به دل بى « 2 » وفاست * درونش پر از خشم و جور و جفاست به من بر بدانديش زنهار خورد * ازآنپس كه سوگند بسيار خورد بخواهد مرا كشت آن بدنشان * نترسد ز بيغارهء سركشان به دو گفت جعفر كه اى نامدار * مينديش از من مترس آشكار برو هركجا خواهى اى بىقرين * بر او كرد يحيى به جان آفرين 200 همان شب بشد زآنميان در گريز * به خاك اندر از ديده خوناب ريز كسى آن سخن پيش هارون بگفت * كه يحيى ز جعفر بشد در نهفت بنه دست بر تاركم اى پسر * كه يحيى نرفتست از اين بوموبر به شه گفت يحيى به بند اندر است * ز گردون به دست گزند اندر است دگر ره رشيد سرافراز گفت * كه سوگند خور با من اندر نهفت 205 يكى روز هارون ز جعفر به دار * بپرسيد از حال آن بستهيار ز گفتار او گشت خاموش مير * تو گفتى كه از چرخش افتاد تير پس آنگاه جعفر به هارون جواب * چنين داد كاى مهتر كامياب من او را پى تو رها كردهام * تو گويى كه كارى خطا « 3 » كردهام چو ديدم كه نايد ازاو هيچ كار * رها كردمش از پى كردگار 210 دگر آنكه پيوند و خويش تو بود * تنآسوده شش ماه پيش [ تو ] بود
--> ( 1 ) يحيى پيغام ( 2 ) بدر ( 3 ) رها